سلام به همه کسایی که از سرد لتنگی و تنهایی مینویسن
و میخونن. سال ۸۵ اولین بار که دیدمش عاشقش شدم
ولی چیکار کنم که دوسم نداره منم نمیتونم فراموشش کنم
( این پست ثابته )
**************************
ای عزیزترین کسم،برایت مینوسم به امید آن که شاید روزی نوشته هایم را بخوانی:
ای کسی که ذره ذره وجودم تسخیر شده ی نگاه مهربانت است
ای کاش میدانستی در این دنیای عاشقان دختری هست قلبش به عشق تو می تپد
ای کاش میدانستی کیلومترها دورتراز تو دختری هست که با یاد تو زنده است
ای کاش میدانستی دختری هست که به شوق دیدین چشمهای زیبایت نفس می کشد
ای کاش میدانستی دختری هست که برای روز دیدارت لحظه شماری میکند
ای کاش میدانستی دختری هست که چشمانش فقط برای دیدن چهره تو بیناست
و گوش هایش فقط برای شنیدن صدای تو شنواست
ای کاش میدانستی دختری هست که دستانش در آرزوی احساس دستان گرم توست
ای کاش میدانستی دختری هست که تمام زندگی اش در عکس تو روی دیوار اتاقش
خلاصه می شود
ای کاش میدانستی....
ولی افسوس
نمیدانی وشاید هرگز نفهمی...

+ نوشته شده در ساعت   توسط الهام
|
عبور تو از حوالی چشم های من
تنها اتفاق غیر منتظره ی زندگی ام بود
چراکه من همیشه منتظر نیامدنت بودم ...

+ نوشته شده در ساعت   توسط الهام
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
همه انديشه ام انديشة فرداست،
وجودم از تمناي تو سرشار است،
زمان،در بستر شب
خواب و بيدار است،
هوا آرام
شب خاموش
راه آسمان ها باز...
خيالم چون كبوترهاي وحشي
مي كند پرواز...
رود آنجا كه مي بافند كولي هاي جادو..
گيسوي شب را
همان جاها
كه شب ها در رواق كهكشان ها عود مي سوزند؛
همان جاها
كه اخترها،به بام قصرها ،مشعل مي افروزند؛
همان جاها
كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند؛
همان جاها
كه پشت پردة شب،دختر خورشيد فردا را مي آرايند؛
همين فرداي افسون ريز رويايي،
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه روي پردة پندار من پيداست.
همين فردا كه ما را روز ديدار است!
همين فردا كه ما را روز آغوش ونوازش هاست!
همين فردا،همين فردا...
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
زمان
در بستر شب
خواب و بيدار است،
سياهي تار مي بندد،
دل بي تاب وبي آرام من
از شوق لبريز است،
به هر سو
چشم من رو مي كند
فرداست!
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند...
من آنجا...
چشم در راه توام.
ناگاه
ترا از دور مي بينم
كه مي آیی
ترا از دور مي بينم
كه مي خندي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند...
سراپا چشم خواهم شد..
ترا در بازوان خويش خواهم ديد!
سرشك اشتياق ...
شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.
تنم را...
از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.
برايت شعر خواهم خواند،
برايم شعر خواهي خواند،
تبسم هاي شيرين ترا
با بوسه خواهم چيد!
وگر بختم كند ياري،
در آغوش تو .....
در آغوشت تو خواهم مرد

اصلا تحویلم نمیگیره کاملا سرد و بی روح نمیدونم چیکار کنم
+ نوشته شده در ساعت   توسط الهام
|
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست
خیلی کم باهاش حرف میزنم هر چند روز یه بار اونم چند دیقه
یه جورایی بهم برمیخوره نمیخام دیگه ...
+ نوشته شده در ساعت   توسط الهام
|
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهار ها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت ،
چه بود غیرِ خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به از غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ، ای که ماندگار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن ؟ که دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزو مندی ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

باهام حرف میزنه هر ۲ـ۳ روز یه بار اونم من زنگ میزنم کاملا مودبانه
جواب میده احساس
میکنم از رو اجباره ، ولی به اینم راضیم
+ نوشته شده در ساعت   توسط الهام
|